سفرنامه
چگونه می توان چین را درک کرد؟: سفر یک دختر آمریکایی به شهر شیان

والنتینا پاسکواله- واشنگتن پریزم

"پرفسور لی ونهونگ" استاد اقتصاد "دانشگاه فادان" در شهر شانگهای، در توصیف سیستم اقتصاد سهمیه بندی می گوید: "من در دهکده ای کوچک در نزدیک شیان متولد شدم. از آنجا که در خلال انقلاب فرهنگی و تحت اقتصاد سهمیه بندی، مواد غذایی جیره بندی می شد، سهم برنج سالیانه خانواده ۷ نفره ما ٣٠٠ کیلوگرم بود."
او هنوز به خوبی به یاد می آورد که چگونه مادرش با استفاده از سیب زمینی که حتی در آن هنگام نیز به وفور یافت می شد، می توانست تعادل غذایی خانواده را حفظ کند.

شیان که از لحاظ وضعیت جغرافیایی در وسط کشور چین قرار دارد، پایتخت باستانی این کشور بود. این شهر در زمان سلسله های "ژو"، "هان" و "تنگ" شکوفا شد. اینجا شهر "سربازان تراکوتا" یعنی مجسمه هایی به اندازه واقعی انسان است، که یک ارتش را تشکیل می دهند. ارتشی که  برای دفاع از مقبره "امپراطور کین شی هوانگ" ساخته شده بود، که در سال ٢۱٠ پیش از میلاد مسیح چشم از جهان فرو بست. برای ساخت این ارتش مجسمه ای، ۵٠٠ هزار تن به مدت ٣۷ سال کار کردند.
شیان در عین حال مهم ترین شهر "شانکسی" است، که اینک از فقیرترین استان های چین محسوب می شود. با تصوراتی مخلوط از گذشته باشکوه و مشکلات فعلی این شهر، در شانگهای سوار هواپیما شدم و به سمت شیان حرکت کردم.

ایستگاه قطار شهر شیان

برای افرادی مانند من که زمانی طولانی را در چین سپری نکرده اند، کنار آمدن با اندازه چیزها، کاری مشکل است. چراکه با ذهنیت دیدار از یک شهر متوسط که مدت های مدیدی است نقشی حیاتی بازی نکرده، انتظار نداشتم شاهد شهری شش میلیون نفره باشم. اما با کمال تعجب مشاهده کردم که شیان با شانگهای تفاوتی ندارد. چراکه با وجودی که جمعیتش از شانگهای کمترست، اما همان ساختمان های بلند، غذاخوری های زنجیره ای مک دونالد و مرغ کنتاکی را دارد، و فرودگاهش هم به همان شیکی فرودگاه بین المللی پودونگ می باشد.

هنوز هم آثار گذشته باشکوه این شهر را می توان در جای جای آن و از جمله در دیوارهایی دید، که منطقه مرکزی شهر را در برگرفته اند. البته باریکه ای از ساختمان های نوساز که هتل های بین المللی و مراکز خرید سرپوشیده را در خود جای داده است، تا حدی به جذابیت معماری سنتی آن لطمه می زند.

زندگی خیابانی زنده و پرتحرکی که از یک شهر چینی توقع داشتم، در چند کوچه باریک پنهان شده که بخش مسلمان نشین را تشکیل می دهند. تمام آنها گرداگرد مسجد زیبایی هستند، که به سبک "معبد دائوایست" و با مشخصاتی ویژه چینی ها ساخته شده است. چنین مشخصاتی سبب می شود، که این عبادتگاه منحصر به فرد باشد.

در این بخش از شهر، فروشندگان "اقلیت مسلمان یوگور" پشت دخل ها می نشینند، و اجناس گوناگون از جمله ورق های بازیی را می فروشند که، عکس های صدام حسین و نوشته هایی از انجیل به زبان چینی روی آنها به چشم می خورد.
بخار غذایی در حال پخت، بیرون می زند و در هوا پخش می شود. بوهای گوناگون مرا احاطه کرده اند. چرا که رستوران های مختلف غذاهای گوناگونی می پزند. یکی از این غذاها "یانگرو پائومو" است، که ویژه شیان می باشد. این غذا از تکه های سفت نان خوابانده  شده در سوپ، گوشت گوسفند و سبزیجات تهیه می شود.

کلمنت دانشجوی فرانسوی و هم اطاقیم در شانگهای، در این سفر مرا همراهی می کند. او برای آموختن زبان چینی به این کشور آمده، و از هم اینک به آن تسلط دارد. این توانایی او برای من که خارجی زبان ندانی هستم، کار راه انداز خیلی مؤثری به شمار می رود.

وقتی کلمنت در کنار دکه پیرمردی اغذیه فروش می ایستد و این پیرمرد متوجه می شود که وی فرانسوی است، به فرانسوی می گوید "خداحافظ" و می افزاید که پیش از این دو هفته ای در فرانسه بوده است.

ما در شیان مهمان "لی بینگ بینگ" استاد "ارتباطات از راه دور دانشکده فنی شیان" هستیم، که شوهر "چنگ می" می باشد. می که خود نیز در دانشگاه تدریس می کند، در حال حاضر استاد مدعو "دانشگاه کاتولیک" واشنگتن است. او در کنار کار دانشگاهی، زبان چینی هم درس می دهد. خود من هم پیش از ترک آمریکا به مقصد چین، با وی چند جلسه خصوصی آموزش زبان چینی داشتم.

بینگ بینگ مردی ریزه میزه و چهل و چند ساله است. او در طبقه شانزدهم یک ساختمان در آپارتمانی جادار زندگی می کند، که با مبلمانی راحت تزیین شده است. این ساختمان در مجتمع مسکونی اساتید دانشگاه قرار دارد. برادرزاده او نیز به سبب نزدیک بودن دبیرستان خود به محل اقامت عمو، با وی زندگی می کند. جالب اینجاست که اگر لی در چین هم باشد، ساکن شهری دیگر است. بنابراین بینگ بینگ معمولا برای دیدار با همسرش چه در چین و چه در خارج از کشور، باید سفر کند.

با اینکه جمعه شب است، اما بینگ بینگ پس از گفتگو با ما و سخن گفتن در مورد شهر و دیدنی های آن، روی دوچرخه اش می پرد و برای کار به آزمایشگاه دانشگاه می رود. صبح شنبه نیز برای ما صبحانه ای خوشمزه تدارک می بیند، و دوباره به محل کارش می رود. شامگاه نیز اوضاع به همین ترتیب است. بنابراین در مدت تنها دو روزی که با او هستیم، متوجه می شوم که بخش اصلی زندگی وی را کار تشکیل می دهد. 

پسر جوان، پشت پیشخوان مشروب فروشی

وقتی بینگ بینگ مهربان و ملایم در مورد پسرش سخن می گوید، چشمانش برق می زند. با افتخار می گوید: "او دانشجوی دوره دکترای ریاضی دانشگاه هاروارد است، و در اوقات فراغت درس پیانو می گیرد. وی فقط ٢٣ سال دارد."
آخر هفته ای که ما در شیان هستیم، هوا ابری، و به شدت مرطوب است که سرانجام به بارش شدید و سرما منتهی می شود.

من و کلمنت صبح زود شنبه بیرون می زنیم و سوار قطار می شویم تا به ایستگاه اتوبوسی برسیم که به محل سربازان تراکوتا می رود. گرچه کرایه تنها چند سنت است، ولی اتوبوس بخاری ندارد و ظاهرش هم روی "ماشین مشدی ممدلی" را سفید می کند. از همه بدتر اینکه، پنجره سقفش هم درست در بالای سر کلمنت شکسته است. بنابراین او در این بامداد سرد از قطرات باران بی نصیب نمانده، و تمام بدنش مجانی شستشو داده می شود.

اما دیدن ارتش زیر زمینی رزمندگان، به سختی های راهش می ارزد. این ارتش که بین سال های ١٩۷٤ تا ۱٩۷۸ (١٣۵٣ تا ١٣۵۷) از زیر خاک بیرون آورده شد، نشان از هنر کارهای دستی چین و قدرتی دارد، که امپراطوران این کشور هزاران سال از آن برخوردار بوده اند.
این ارتش که از سوی چینی ها به عنوان هشتمین در لیست عجایب جهان ثبت شده و یکی از پربیننده ترین مناطق گردشگری دنیا می باشد، همچنین نشانگر آنست که چگونه می توان از گردشگران بهره برداری کرد.

چرا که در نزدیکی این مکان هیچ شهری وجود ندارد، که بتوان برای خلاص شدن از شر رستوران های ویژه گردشگران به آن پناه برد. بنابراین ما هم ناچار می شویم الله بختکی یکی از آنها را انتخاب کنیم، و امیدوار باشیم که بهترین غذاخوری را برگزیده ایم.
در لیست انتخاب غذا که به دست مشتری داده می شود، قیمت ها نوشته نشده است. اما وقتی صورتحساب را می آورند، معلوم می شود که ما باید چیزی حدود ٢٠ دلار بپردازیم. گر چه این مبلغ برای جهانگردانی که با قیمت های اروپا یا آمریکا آشنایی دارند عادی به نظر می رسد، اما به اندازه کافی زیاد هست که سوء ظن کلمنت را برانگیزد. کلمنتی که حالا هفت ماهی می شود که در چین زندگی می کند.
اما پس از کلی چک و چانه زدن تنها موفق می شود که گارسون را متقاعد کند که هر قدر هم که گران حساب کنند، صورتحساب ما چیزی بیش از حدود ٦ دلار نمی شود. سرانجام گارسون سری به علامت قبول تکان می دهد، و ما با پرداخت مبلغ منصفانه رستوران را ترک می کنیم.

برای ما یکی از روش های پذیرایی از خود در تعطیلات آخر هفته، سپردن تن به دست ماساژورهایی است که به روش واقعی چینی ماساژ می دهند. ما در زیر باران یک سالن محقر پیدا می کنیم، که چهار دختر چینی آن به خاطر نبود مشتری به تماشای تلویزیون نشسته اند. پس از چانه زدن، برای نیم ساعت ماساژ چیزی حدود ٤ دلار به آنها می پردازیم.

دختران ماساژور

این دختران ما را به اطاق های پشتی می برند که در واقع راهرویی است که با پرده های رنگ و رو رفته، از هم مجزا شده و به اطاق های کوچک تقسیم شده است. اطاق های کوچکی که تختخواب های پر گرد و خاک و دارند، و دیوارهای تیره شان در حسرت یک دست رنگ حسابی آه می کشند. 

ماساژور من پس از حدود یک ربع کار کردن روی بدنم، خسته می شود و می گوید تمام شد. ما او را وادار می کنیم که برگردد، ولی این دفعه از نخستین بار هم شل و ول تر است. او در حالی با یک دست پای چپ مرا ماساژ می دهد، که با دست دیگر با تلفن همراه خود برای دوستانش پیغام می فرستد. کل این ماجرا به نظر من جالب می آید و شروع به عکس گرفتن می کنم. ابتدا نگران آن هستم که فلاش دوربینم آنها را ناراحت کند. اما دخترها می خندند و مایلند با ما عکس بگیرند.

هوای سرد ما را به صرافت می اندازد، که به جایی برویم و لبی تر کنیم. راننده تاکسی ما را به خیابان کوچک و تمیزی می رساند، که هر دو طرفش پر از مشروب فروشی است. وارد مغازه دست راستی می شویم، که شبیه مشروب فروشی های انگلستان است. در این مغازه، تک و توکی مشتری به چشم می خورند. این در حالی است که شنبه شب است و بر اساس آگهی روی پیشخوان، شب دانشجویان خارجی نیز می باشد.

پسر جوانی که ٢٢ ساله به نظر می رسد پشت پیشخوان ایستاده، و معلوم است کلی وقت صرف فرم دادن به موهایش کرده است. این حالت در بین تمامی جوانان چینی که من در جاهای گوناگون دیده ام، به چشم می خورد. او چند کلمه ای فرانسه می داند و می گوید که عمویش در پاریس راننده تاکسی است. وی چشم بندی هم بلد است، و مدتها با فنونی که با سیگار و کبریت انجام می دهد، ما را سرگرم می کند. در همین حال یک گروه موسیقی چینی ترانه "هتل کالیفرنیا" ی "گروه عقاب ها" را به طور زنده اجرا می کنند.

پاسی از شب گذشته با "گائو یوآن" ٢۷ ساله آشنا می شویم، که دانشجوی دانشکده افسری است و در رشته پزشکی درس می خواند. او می گوید: "شنیده ام که دانشجویان خارجی پس از فارغ التحصیلی خیلی مشتاق کار کردن نیستند. شنیده ام که آنها معمولا پس از خاتمه تحصیلات، به سیر و سفر می پردازند. اما ما دانشجویان چینی پس از  فارغ التحصیلی می کوشیم که برای امرار معاش کار کنیم." او این حرف را خیلی جدی می زند، و منتظر اظهار نظر ما می ماند. یاد پرفسور بینگ بینگ می افتم و می دانم که گفته این دانشجو کاملا درست است.

گائو یوآن هرگز پایش را از چین بیرون نگذاشته، اما برادرش استادیار هاروارد است. همیطور که اتوبوس لک لک کنان از سربالایی خیابان بالا می رود، ما برای گائو یوآن اسم انگلیسی انتخاب می کنیم و او را "کوین" می نامیم.

چین به رغم محدودیت هایی که هنوز در آن وجود دارد و هزینه زیاد سفر به خارج برای مردم این کشور، به سرعت بازتر و جهانی تر می شود. پسر بینگ بینگ و برادر گائو یوآن که در هاروارد حضور دارند، نمونه هایی از این روند هستند. لی ونهونگ استاد اقتصاد دانشگاه فادان نیز پس از پایان این ترم، به عنوان استاد مدعو به شهر سیدنی در استرالیا می رود.

والنتينا پاسکواله از نويسندگان واشنگتن پريزم است. وی با استفاده از يک بورس تحصيلی، شش ماه در چين اقامت دارد.